تبلیغات
گودرز صادقی (Goudarz Sadeghi)
     
   
به وب سایت شخصی دکتر گودرز صادقی هشجین خوش آمدید      امروز 
آرشیو موضوعی/td>
 
پیوندها
خط خطی ها
دکتر کیمیا ملکی
پرتال جامع موبایل
دکتر کاظم کوهی
انجمن وبلاگ نویسان اردبیل
اسامی و ساختمان داروها
بهمن نامه
مؤسسه رؤیای دانش
دانشگاه تهران
دانشگاه ارومیه
دانشگاه اوترخت هلند
برادرم - وحید صادقی
خواهرم - فاطمه صادقی
خواهرم - زهرا صادقی
هیاهوی خاموش
 
امكانات
 
از پاییز تا پاییز (داستان کوتاه)
موضوع مطلب : شاعرانه  ،

"من باورم نمیشود که همه چیز به پایان رسیده باشد. به اراده ام ایمان دارم و میتوانم همه چیز را از نو بنیاد کنم. من و تو دیگربار زندگی را آنگونه که دوست داریم میسازیم. بگذار مدتی بگذرد، به خودمان برسیم و پیمان ببندیم تا به یکدیگر وفادار بمانیم. میدانم که ممکن است سالها بگذرد، اما من و تو هنوز در آغاز زندگی هستیم، راه درازی در پیش است و تا پایان جوانی خود عمری است..."

"من شرایط موجود را میفهمم و میدانم که تو نیز... با تو پیمان میبندم آنگونه بمانم و آنسان باشم که تو میخواهی. برایت بهترین خواهم بود تا هرگز از داشتن من پشیمان نگردی. دوستت خواهم داشت، بیشتر از دیروز و کمتر از فردا..."

"برایت دوستی خواهم بود که در همه حال و همه جا دوش بدوشت خواهد ایستاد. مانند تو، خود را بالا خواهم کشید و بانوئی خواهم بود سزاوار ستایش، مادری مثال زدنی، همسری آرامش دهنده. من و تو، از صفر، خانه ای خواهیم ساخت از مهر. ذره ذره دارائیمان را خود بدست خواهیم آورد، بی منت این و آن، و خواهی دید که اگر عشق بنای زندگی باشد چگونه با دیگران دیگرگون خواهیم بود..."

ناگهان خندید، از سر شادی، به یاد روزهایی که خواهد آمد. سپس خنده اش را برید، اما با تبسمی بر لب خواست او را در رؤیایش شریک سازد. تبسمش اما حزین بود، قابل ترحم مینمود و نگرانی اش را میشد از ژرفای چشمانش خواند. میدانست که رؤیایش شدنی است. چاره ای نبود جز آن که تا آن روز چشمانش را به در بدوزد، با روزمرگی بسازد، همه چیز را عادی بنماید، عشق را کتمان کند، با دیگرانی که نمیفهمیدندش بجوشد، تنها به یک امید: او دوباره از راه خواهد رسید!

چشمانش را به چهره مضطرب مرد آینده اش دوخت. بسیار جدی بنظر میرسید اما نمیتوانست دلشوره اش را پنهان سازد. سخنی نمیگفت و بغضش را در گلو نگهداشته بود تا به خانه برگردد و دور از چشم دیگران هق هق گریه را سر دهد. گاهی مرد بودن هم دشوار است و غرور نمیگذارد ابراز احساسات کنی. با اینهمه، پری این مردانگی زودرس را در کاووس که تنها هجده بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود دوست میداشت. خودش نیز تنها شانزده سال داشت. با اینهمه، احساس نیاز به همسری که از او ستایش کند و در بازگشت به خانه، کوچه را باگامهایی تندتر بپیماید و با دیدنش خستگی از تنش بیرون رود لحظه ای تنهایش نمیگذاشت.

کاووس نوجوان با احساس، امانتدار و صادقی بود. همه او را به ویژگیهای نیکو میشناختند و از خانواده اش کسی باور نداشت که به این زودی به دامن عشقی سوزان کشیده شود، آنسان که خواب را از او برباید. باورش شده بود که بدون پری زندگی خالی است و هر گاه که او در کنارش بود به مردی میمانست که زندگیش معنایی پیدا میکرد، کاملتر میشد و حتی نمازش را با حضور قلب بیشتری ادا میکرد. پری را دوست میداشت بی آنکه دلیلی برایش بیابد. آرزو میکرد ایکاش پری نیز پسری بود همچون او، مطمئن بود که باز دوستش میداشت و میتوانست بیشتر ببیندش. وجودش خالی از هوس بود، با شرم و با حیا... احساسش به پری آکنده بود از معنویت و مهربانی.

پری امیدوارتر مینمود. شاید میخواست کاووس را شادمان سازد و در واقع نگرانی اش را مخفی نگهمیداشت. با اینحال، طبیعی است که مردان خود را بیشتر به واقعیتهای زمخت زندگی نزدیکتر سازند و زنها به رؤیاهای لطیف آن. ترکیب این دو با یکدیگر به زندگی تعادل میبخشد و کاووس و پری نمادی از این تعادل زودرس بودند. زودرس از این روی که مردانگی کاووس تنها به سبز شدن سبیلهایش و زنانگی پری تنها به گیسوان بلندش تجلی مییافت. همین سن و سال کم بهانه ای شده بود تا دیگران عشق آنان را کودکانه بیانگارند و سر به سرشان بگذارند.

پری به آینده میاندیشید و کاووس به گذشته. پری از آنچه در آینده قرار بود به واقعیت بپیوندد در پوست نمیگنجید و کاووس از آنچه در گذشته اتفاق افتاده بود رنج میکشید. خاطرات مشترک آنان نمیتوانست آن دو را که اینک در دو سوی یک امتداد دور قرار گرفته بودند به همدیگر نزدیکتر سازد.

به آخر خط رسیده بودند. غروب شده بود. زمان داشت به نقطه ای میرسید که دیرتر از آن برای خانواده پری نابخشودنی میشد. دلش نمیخواست به خانه برود. اگر کاووس میرفت دیدنش سخت میشد. از شهر سرد پری تا سرزمین گرمسیر کاووس راه درازی بود و کاووس میخواست همان شب به شهر خود بازگردد. کاووس با پری خداحافظی کرد و او را تا آنجا که میتوانست پایید تا از دیده پنهان شد. دست راستش باغی بود با درختان بلند، با برگهایی زرد که با شلاق باد پاییزی فرو میافتادند. زیر درختی رو به آب بر نیمکتی نشست و سرش را میان دستهایش گرفت و در تنهائی آن غروب پاییزی سخت گریست. دلش شکسته بود و کاری از او برنمیآمد. نه خانه ای داشت که سایبان او و پری باشد و نه درآمدی که زندگیشان را بچرخاند. هر دو بنده خواسته های بزرگترها بودند.

تمام شب، چشمهایش را به کنار جاده تاریک دوخته بود و گریه میکرد. بخت با او یار بود که کنارش کسی نبود تا گریه اش را ببیند. پری هم تا سپید دم گریست و با نوای دلنشین اذان از جا برخاست و با اندوهی در سینه نماز خواند و از خدا خواست تا کاووس را برایش نگه دارد و سپس روی سجاده نماز خوابش برد.

پنج سال گذشت و کاووس از پری تنها خاطره ای گنگ بیاد داشت و دیگر هیچ. زندگی بازی خود را کرده بود و او اکنون چیزهای زیادی داشت. چند روزی بیشتر نمانده بود تا زندگیش با تولد دخترش شیرینتر شود. نامه ای برایش رسیده بود، بازش کرد و خواند:

کاووس! بسیار خوشحالم که امروز همه باروها و بندها شکسته اند و من دیگر بار انتظار تو را میکشم. سالهای سختی بود که به پایان آمد. میدانم تو نیز در انتظار امروز بوده ای تا در کنار هم بیارامیم. دوران کودکی سپری شد و اکنون من و تو در جایگاهی هستیم که میتوانیم بی هر کسی سرپای خود بایستیم. من با مادرم گفتگو کردم و او پذیرفت تا بار دیگر بیایی و شکست گذشته را در یک بازی پرشور و عاشقانه جبران کنی. بار نخست بازی من و تو شکست هر دو بود و این بار هر دو پیروزیم. لحظه ها را میشمارم و منتظرت هستم. پری

نخلهای اطراف خیابان دور سرش چرخید. شرجی هوا بدنش را از عرق پر کرد. چشمهایش سوخت. نفسش بالا نیامد. گوشهایش وزوز کرد. گامهایش باز ایستاد. دل در سینه اش از تپیدن کاست. بازوانش از نیرو تهی شد. گلویش خشک شد. سرش درد گرفت. یک بار دیگر خواست نامه را بخواند ولی نتوانست. مچاله اش کرد و به گوشه ای انداخت و هوای رفتن به سرش زد و همان روز به شهر پری سفر آغاز کرد.

به همان باغ برگشت، باغی با درختان بلند، با برگهایی زرد که با شلاق باد پاییزی فرو میافتادند. زیر همان درخت رو به آب بر همان نیمکت نشست و سرش را میان دستهایش گرفت و در تنهائی آن غروب پاییزی سخت گریست. دلش شکسته بود و کاری از او برنمیآمد. خانه اش نمیتوانست سایبانی برای او و پری باشد. او به کسان دیگری تعلق داشت، به کسانی که دوستشان میداشت

پنجشنبه 7 مرداد 1389 | نظرات()
مطالب گذشته

مصاحبه منتشر نشده: جامعه ای که در آن دانشمندان شجاعت ابراز عقیده نداشته باشند محکوم به نابودی است.
تو را سوگند به روزهای با هم بودن
من دزد دین و باور دیگران نیستم.
کاشکی یکبارگی نادان شدمی - عین القضات همدانی
دوستت دارم حتی اگر مرا با غیبت و تهمتت بیازاری
من همیشه به همان خاک بسته ام
صمد به خانه بخت میرود
بی ریخت ترین جوان دنیا
مهم نیست دوستی یا دشمن، با من ای آشنا سخن بگو
دسته بندی آدم ها از نگاه دکتر علی شریعتی
ببار تا بهار نمیرد
بیگانه با قلب خویشتن
اسلایدهای درس فارماکولوژی 2 - دکترای عمومی دامپزشکی
بوی بهشت در پیراهن تو
من گودرز صادقی هستم - اتوبیوگرافی
اگر میخواهید مادر بزرگ زودتر بمیرد
قربانی قبول ولی... ایکاش برای خود قربانی نیز ارزشی قائل بودی
I need this pain for my love journey
دکتر مصطفی معین، آنگونه که هست
فرزندم، خدای را وا مگذار!

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

کلیه حقوق این سایت متعلق به گودرزصادقی هشجین می باشد
طراحی: www.Yaghoubi.ir
 

آرشیو ماهانه
دی 1392
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
 
نظر سنجی
+ کدامیک دوست داشتنی تر است؟
-
-
-
-
-
-
 
پیوندهای روزانه
فقط عکس طبیعت
تحصیل در دانشگاه نلسون ماندلا
یکسال تحصیل در هلند = اجازه اقامت
کلمات فارسی در زبان انگلیسی
مخزن المعارف و اللطائف
اسلام در افسانه های مردم ایغور

همه پیوندهای روزانه
 
تبلیغات

 

 

 

 
,پاییز,پاییز,داستان,کوتاه,