دریچه ای برای گفتگو و مشارکت برای ایرانی آباد و آزاد


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :گودرز صادقی
تاریخ:پنجشنبه 27 تیر 1398-10:34 ب.ظ

من، گودرز، 25 سال دارم! نوشته: گودرز صادقی

سال 80 که رئیس دانشگاه ارومیه شدم تنها 38 سال داشتم. برای من جالب بود که در رای گیری وزارت علوم از اعضای هیات علمی آن دانشگاه من بالاترین رای را آوردم و آقای دکتر معین، وزیر وقت علوم، حکم ریاست را به نام من صادر کرد. برای من اما هیچ چیز تغییر نکرده بود. من یک دانشیار 38 ساله دانشگاه بودم، مثل همه اساتید و کارمندان دیگر... برایم قابل قبول نبود که یک استاد 60 ساله به صرف اینکه من رئیس دانشگاه هستم راه را برای من باز کند و در ورود به دفتر و ساختمانی توقع داشته باشد که من جلوتر از او و دیگران حرکت کنم. ریاست یک موقعیت اعتباری بود، به کاغذی بند بود و همان کس که با یک امضا مرا به آن کار گمارده بود میتوانست با برگه دیگری به ریاست من خاتمه بدهد. تنها چیزی که غیرقابل تغییر بود فاصله سنی آدمها بود... یک همکار 60 ساله همیشه از من 22 سال بزرگتر بود و اگر من میشدم 50 ساله، او میشد 72 ساله! هر ارباب رجوعی که وارد اتاقم میشد به پایش بلند میشدم. فرقی نداشت که استاندار باشد یا یک کارمند جزء... یک مرد 55 ساله برایم کسی بود که 17 سال از من بزرگتر بود. من این گونه تربیت شده بودم: به بزرگتر از خودت سلام بده... و البته من فراتر رفته بودم: به کوچکتر از خودم هم سلام میدادم.

سال 93 که رئیس دانشگاه محقق اردبیلی شدم بزرگتر شده بودم: مردی 51 ساله! ولی همچنان در 38 سالگی درجا میزدم. احترام مردان 40 ساله را نگه میداشتم. دوست داشتم هیچ فرقی با دیگران نداشته باشم. برای دانشگاه یک سواری شاسی بلند خریده بودیم ولی خجالت میکشیدم سوارش بشوم. شاید تنها 2 یا 3 بار... ترجیح میدادم هر کسی که به ماموریت دور میرود از آن استفاده بکند. در شهر کوچکی مثل اردبیل که به هر کجا که میروی 10 دقیقه بیشتر طول نمیکشد مگر سمند چه اشکالی داشت؟ تازه، مسیر بین خانه و دانشگاه و بالعکس را با ماشین خودم (پراید و پرشیا) تردد میکردم. واقعا بخاطر خوش آمد دیگران نبود. این رفتار من دقیقا برای خوش آمد خودم بود و هست. متفاوت نبودن، با دیگران شباهت داشتن، حس این که با بقیه برابری و آنها هم حس برادرانه به تو دارند لذتی دارد که با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست.

 

شد سال 97 و دوباره برگشتم به دانشگاه تهران. استاد تمام پایه 36 با 55 سال سن و الان 1 سال میگذرد و شده ام 56 ساله. در مترو و اتوبوس وقتی یک مرد 40 ساله میبینم تمایل دارم به جای من روی صندلی بنشیند و من سر پا بایستم. وقتی جوانی جایش را به من میدهد خجالت میکشم، نه به این خاطر که سنم بالا رفته بلکه فکر میکنم این هم یک رانت است، رانت سن بالا! من همچنان سر پا هستم، در توانایی ایستادن در اتوبوس و مترو دست کمی از دیگران ندارم، نیازی به احترام بی جا هم ندارم. دلم میخواهد با صدای بلند بگویم: من، گودرز، 25 سال دارم! این ارثی است که از پدرم دارم. او در 82 سالگی است ولی روح یک جوان 25 ساله در کالبد او جاری است!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : اجتماعیات 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic