|
نوبت شکوفائی توست
میدانم که چسان مهربانی و از سر مهر است که میکوشی تا قلب ایستاده ام را دیگر
بار به طپش درآوری. میدانم که دوستم میداری و از سر دوستی در تلاشی تا دوباره گل
لبخند را بر لبهای خشکیده ام بکاری. میدانم که عاشقی و از سر عاشقی بالاپوش خود را
بر تن سرد من میاندازی تا گرمای عشق دوباره خون تازه را در رگهایم جاری سازد.
میدانم که میدانی که کار از کار گذشته است ولی نمیخواهی باور کنی. لحظه ای
گوشهایت را به سینه ام بچسبان تا مطمئن باشی که قلب طپنده ای در این سینه نیست.
شیرین ترین قصه ای را که میدانی با صدای بلند بخوان و ببین که لبخندی بر این لبهای
یخ زده نمیروید. ساعتی کنارم بمان تا مطمئن گردی که خونی در این رگها جاری نمیشود.
نیلوفر وحشی من! بر این کالبد خشکیده بیهوده عمر مگذران. نگاهت را آسمانی کن و
بر این پیکر وامانده آفرینگانی بخوان و راه خویش بگیر که آینده از آن توست. هر گلی
که میمیرد گلی به جایش میشکفد و من پیشتر شکوفه هایم را داده ام... اینک نوبت از
آن توست.
پنجشنبه 8 مرداد 1388 |
نظرات()
|