دریچه ای برای گفتگو و مشارکت برای ایرانی آباد و آزاد


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :گودرز صادقی
تاریخ:چهارشنبه 18 اسفند 1389-10:33 ق.ظ

من دزد دین و باور دیگران نیستم.

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیزگرانبهایی بود و دعایی نیزپیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. اورا گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا مال او را حفظ می کند. من دزد مال او هستم، نه دزد دین. اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

یک نویسنده ناشناس




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : لطایف الحیل 
نویسنده :گودرز صادقی
تاریخ:جمعه 5 آذر 1389-10:50 ب.ظ

قربانی قبول ولی... ایکاش برای خود قربانی نیز ارزشی قائل بودی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : لطایف الحیل 
نویسنده :گودرز صادقی
تاریخ:یکشنبه 18 مهر 1389-10:17 ب.ظ

صورت واقعی زندگی ما





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : لطایف الحیل 
نویسنده :گودرز صادقی
تاریخ:سه شنبه 13 مهر 1389-11:03 ب.ظ

پرهای سفید و دلهای سیاه

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها میکند پرهایش سفید میماند ولی قلبش سیاه میشود... دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست، اسراف محبت است. دکتر علی شریعتی

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : لطایف الحیل 
نویسنده :گودرز صادقی
تاریخ:چهارشنبه 7 مهر 1389-10:19 ق.ظ

پدرم آنگونه بود (از یک نویسنده ناشناس)

4 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده. 5 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه. 6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. 10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت. 12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد. 14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله. 16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده. 18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه. 21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه. 25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای كمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروكار داشته. 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره. 40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره. 50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : لطایف الحیل 



  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات